تبليغاتX
شولای عریانی
صفحه نخست   |   عناوین مطالب   |   نوشته های پیشین   |   تماس با من

"خدا آدمو سگ خلق کنه، مرد خلق نکنه" این را سالی پیش تر از مردی شنیدم که میان سالی را سپرده بود به خاطرات و آغاز پیری را مزمزه می کرد. چیزی از ضخامت زندگی اش نمانده بود گمانم. در این جمله، "مرد" را طوری تلفظ می کرد که دیگر حس نمی کردی یک کلمه سه حرفی است. مثل واژه ها و تعابیر دیگر. این کلمه در بیان او زنده می شد، نفس می کشید، جان می گرفت و پشت یک فرهنگ می ایستاد. خدا آدمو سگ خلق کنه، مرد خلق نکنه.  صداقتی تباه کننده در این تک جمله تکراری اش بود که بعدها دانستم ردی از عشق در آن خزیده و تمام این سال ها جانش را خلیده.

آدم خیلی سلامتی نبود اما اصول داشت. از آن ها که می گویند خلاف را اگر از سر کُندش بزنی نمی بُرد. حالا اما خسته تر از آن بود که پاشنه کفش تنهایی هایش را ور بکشد و بخواهد شبیه شیوه دیگری از زیست شود. هر بار که این جمله را می گفت جانش می خراشید، چیزی درونش را شخم می زد. نگاهش، که هنوز برقی داشت و نفوذی، غریبانه دودو می زد و ... .

ای داد. این ترجیع بندش بود و ساکت می شد. گاه و بی گاه که به مناسبتی می دیدمش علاوه بر این جمله اساطیری رگ های دستانش نیز توجهم را جلب می کرد. که عیان و عریان از ورای پوستش مشهود بود. از آن رگ های آبی کبودی که جای خون هم حتی، خاطره را بین مغز و دل جابه جا می کنند.

نمی دانم کجای تاریخ و چه کسی برای اولین بار گفته "تنها صداست که می ماند" اما این تعبیر به طرز غریبی به صدایش می آمد. بم بود و خش دار و صلابت و خستگی را با هم در جان کلمات می ریخت مخصوصا وقتی همان جمله کلیدی اش را می گفت و ... می ماند.

از آن ها بود که زورش به همه می رسید و به خودش نه. اهل قدم زدن های طولانی بود و به ندرت درد دل های کوتاه. چند روز پیش شنیدم فیلم دنیا را در یک قابِ جان فوردی یا چه می دانم رینه مانی یا شبیه قاب های عجیب مِلویل در "سامورایی" ... نه، بهتر، شبیه قابی که خودش کارگردانی کرده بود این بار،تمام کرده. زورش به خودش رسیده بود آخر و ... خلاص! خبر را که شنیدم این جمله در ذهنم دوید که "خدا آدمو سگ خلق کنه، مرد خلق نکنه" نمی دانم این بار او گفت یا من.